شاید امروز چشمهایت مثل دیروز برقی نداشته باشد
وقلبت نیز نای تپیدن برای من
اما هنوز چشمهای من برای تو میدرخشد
و قلبم نیز میتپد برای تو
به روزها دل مبند
روزها به فصل ها که میرسند
رنگ عوض می کنند
با شب بمان
گرچه تاریک است
لیکن همیشه یکرنگ است
از یه عاشق شکست خورده پرسیدم
بزرگترین اشتباه؟
گفت :عاشق شدن
گفتم :بزرگترین درد؟
گفت :ازچشمِ معشوق افتادن
گفتم :بزرگترین رویا؟
گفت :به معشوق رسیدن
پرسیدم :بزرگترین آرزوت؟
اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:
مرگ
عادت کرده ام
کوتاه بنویسم
کوتاه بخونم
کوتاه حرف بزنم
کوتاه نفس بکشم
تازگی ها
دارم عادت می کنم
کوتاه زندگی می کنم
یا شاید
کوتاه بمیرم
نمی دانم
فقط عادت...
خوش بحال باد
گونه هایت را لمس می کند
و هیچکس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد
کاش مرا باد می آفریدند
تو را برگ درختی خلق می کردند
عشق برگ و باد را دیده ای؟
در هم می پیچند و عاشق تر می شوند