هرچه دوستش به او گفت :
غلامرضا خم شو ، فایده ای نداشت
بعد از مراسم ازش پرسیدن ، چرا خم نشدی
برایت دردسر میشود ، او شاه مملکت است
گفت هر که میخواهد باشد :
تختی فقط برای بوسیدن دست مـــــــــادرش خم میشود
من از تمام آسمان یک باران را میخواهم
ازتمام زمین یک خیابان را
واز تمام تو
یک دست که قفل شود در دست من...
این روزهایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی...
تظاهر به بی خیالی...
به شادی...
به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست...
اما...
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
سکوت میکنم...
وقتی تمام گوشها از پنبه ی بیتفاوتی پرشده
وقتی برای همدردی منفعت را صرف میکنند
اما فعل احساس من در ۲ صرف خلاصه میشود
آنجا که "شکستی" و "شکستم"
و نفع ماجرا برای سوم شخص بعید صرف شد...
و من سکوت کردم تا احساسم دیگر فعلی نداشته باشد.
چــِگونہ مے شــَــوَد
اَز خُدآ گـــِـرِفـت چیزے را کہ نــِـمے دَهـــَــدمے گویند قـــِـسمـَــت نیست، حِکمـَـت اَستــــ
مـــَـن قـــِسمـَـت و حِکمـَـت نِــمے فـَـهمــَـمــــ
تــــــو خُدآیـــے
طاقـــَــت را مے فـــَـهمے
مـــَـگـــَــر نہ ؟!!.