همیشــــــه که نــــــه !
ولی گاهـــــــی ..
میان بــــــودن و خواستن فاصله ایست ...
وقت هایی هست که کسی را با تمام وجود می خواهی.....
حتی به خاطـــــرش نفس میکشی...
زنـــــدگــــــی میکنی...
دنیـــــا برایتــــ زیبــــــا می شود
اما....
بودنت در کنـــــارش جایـــــز نیست .....
و این خواستــــن همان آرزو و یا رویــــایــــی اشتباه است...
آنجایی که او حتـــــی ذره ای از حـــــــس تـــــو نمــــی داند....
دُختـَرے نیسـتـَم کـه هـَرزگـــے کـُنـَم!
زنـانگــے وَ مـُـحَـبـَتم را
بـا هـَر مــردے تقسـیم نمـے کنم
عشـقَم تنها خــاص ِ یکـــ نـفر اَســت
غـَرق ِ عـــــشــــــق خواهــم کرد
آنکه خاص ِ من باشـد
طــورے کـه بـــے نیاز شـود از عـشق،
ســیرابــ شـود از زندگـــے
تا جــان به در بـَرَم، آغوشـَم تنها سـَهم اوسـتــ
موهای یک زن خلق نشده
برای پوشانده شدن
یا برای باز شدن در باد
یا جلب نظر
یا برای به دنبال کشیدن نگاه
موهای یک زن خلق شده
برای عشقش
که بنشیند شانه اش کند , ببافد و دیوانه شود...
عطر مو های یک زن فراموش شدنی نیست!
وقتي خدا مي خواست تو را بسازد
چه حال خوشي داشت،
چه حوصله اي ! اين موها، اين چشم ها ....
خودت مي فهمي؟ من همه اين ها را دوست دارم.
دوست دارم یه بار بشینم موهاتو شونه کنم
یه چند تارش بریزه .بگم اینارو میبینی ؟؟؟
بگی اره ..!!!
منم بگم با همه دنیا عوضش نمیکنم
دنیــــا فهمـید خیلی حــقیر است وقتی گفتم :
یک تارمــوی "تــــــــــ♥ـــــــو " را به او نمیدهم...
توسط:BarBie
یه خانواده ی سه نفری بودن
یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل
به دخترکوچولوی ما میده
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه
که اونو با داداش کوچولوش تنها بذارن.
اما مامان و باباش می ترسیدن
که دختر کوچولوشون حسودی کنه
و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اصرارهای دختر کوچولو اونقدر زیاد شد که
پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن
اما در پشت ِ در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد ...
خم شد روی سرش و گفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟
آخه من کم کم داره یادم میره ..........
توسط:BarBie
داستان کوتاه
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق
پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت
و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود
اما نمی خواست احساسات خود را به پسر
ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت
و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
ادامه مطلب